سوغات
دست نبشته های پراگنده ای که گه گاهی ذهنم را بخود مصروف میکنند
ترا دوش به زلال آب زادگاهم به چشمک چشم ستاره ای میچید که ترا دوش و گیسوانت را به پر ستاره شبی روشن با ستاره نقش کردم به مناسبت از دست دادن عزیزان مان در راه و دیار غربت.......... زمزمه ای و صدای واژگوان ز حنجره ای داغ مادری هوشم ربوده و من ره گم کرده ام که همین است؟ پاسخ گستاخی ما که نداریم سر تسلیم به هیولای زمان؟
نوشته شده در 85/03/30ساعت
11:6 توسط مصطفی علی جمال| |
نوشته شده در 85/03/11ساعت
10:9 توسط مصطفی علی جمال| |


