سوغات
دست نبشته های پراگنده ای که گه گاهی ذهنم را بخود مصروف میکنند
واه باران!!!
واه باران!!! میشکند آهنگ خاموشی با صدای شرشر از شیشه آه، شیشه میسراید! دلپذیر آهنگ سودایی زانکه بوسیدست ان آن صورت زیبای مروارید آبی آه، بالاتر دمی دیگر! غرش ابر است آنجا از نزاع میپرد بالا حجیم آن ابر بر دیگر کان تمام دانه ها پایین از آن من است وان دیگر با یک جواب عین می بپردازد که من زاییده ام پایین تمام دانه ها آه، آنسو تر کنار پنجره! سبزه و گل ناز میرقصند واه، عطر آگنده اند اطراف خویش زانکه مسرورند از همشین نو واه، مینوازند ورا با بوس های تازه تازه آه، خوشبخت است آن همشین واه باران! 


