سوغات
دست نبشته های پراگنده ای که گه گاهی ذهنم را بخود مصروف میکنند
معذورم از اینکه اینبار دیر تر چکیده ای از دلتنگی ام را اینجا میپاشم ولی بهر حال امیدوارم با نظرات سازنده تان مرا رهنمایی نمایید. از فراق هدیه های گرم آغوشت دل بدنیای لبانت بسته بودم من کز آن آبروی روح عشقم را درون خیمه ای دل از فراق هدیه های گرم آغوشت جدا سازم.... وز همان شوری که شورش بر لبان نازکت هردم زند وان خموشی را خموش چشمه ساری سازم و ...... هردم بنوشم جوش نوش یا از آن رنگی که هردم شعله اش دل سوزد و تیرش نگاه خون دل را تیره تر وان شعله اش را تیز تر اندر نگاهم خیره سازم خیره تر......
با سلام فراوان خدمت تمام دوستان و خوانندگان!
نوشته شده در 84/09/15ساعت
9:53 توسط مصطفی علی جمال| |

